تبليغاتX
نرگس++

اگر رفتی شک نکن...!وقت برای شک بسیار است..!

اینبار نه قسمت است و نه همت، بلکه دعوت است!

لبیک اول را اومی گوید... با یقین دعوتش را لبیک گو!

!

پی نوشت 1: اینها که گفتم حرف دلم نیست! تلقیناتی است که این روزها دارم به دلم میکنم تا بلکه توی این دو سه روز باقی مانده سر به راه بشه!

تا شاید بتونم یکجوری قانعش کنم که اعتماد کنه! ازش نترسه! ازش فرار نکنه! که دوباره باورش کنه! مثل اون موقعها حضورش را احساس کنه ، دوستش داشته باشه ، و خودش به دستش بسپاره.....  مشتاق زیارتش باشه! اما نمی دونم چرا نمیشه..! شده مثل چینی که حسابی شکسته!  من نمی تونم بندش بزنم...!

پی نوشت 2: من خداحافظی می کنم ، اما شما التماس دعا نگید....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:46  توسط نرگس  | 

توی دنیایی که آدمها حتی برای خودشان وقت ندارند ، من دوستانی دارم که از طرز نگاهم ، از روی نوشته هام و از لحن حرفام تا ته خط رو می خونند...برایم نگران می شوند.... در شرایطی که خودشان مشکلات سخت تری  دارند، ساعتها برای من وقت می گذارند...

توی این دنیای بزرگی که همه میگند پر از بدیه، من دنیای کوچکی دارم که در آن بهترینها هستند. کسانی که قوت قلبم هستند..... کسانی که نمی تونم بگم چقدر خوبند و به آنها مدیونم..

کسانیکه امیدوارم کردند درحالیکه نا امید بودم.... دستم را گرفتند ، وقتی فکر می کردم افتادم توی باتلاق و دارم دست و پا می زنم.... کسانیکه گاهی کنارم هستند و گاهی هم مثل کودکی روی شانه هایشان آرامش می گیرم.....

خدا بزرگترین وبهترین هدیه اش را به من داده است. ..و من نمی دانم چگونه شکر این نعمت را بجا بیارم...

نوشین، خانوم دکتر ( من همیشه آرزوی داشتن حواهر بزرگتر را داشتم،  و شما این لذت را به من بخشیدید)

معصومه ( تو که هیچوقت نتونستم احساساتم رو ازت پنهون کنم و همیشه خودت می زنی توی هدف. تو که آرام بخشمی و تنها کسی هستی که از احساساتم با خبری...)

سمیرا، الهام ، زهرا، شیما و همه دوستان خوبم (حتی اونهایی که هیچوقت ندیدمشون و نمیشناسمشون و فقط وبلاگهای همدیگر رو می خونیم) شما کمکم می کنید تا زندگی قشنگی داشته باشم، من به شما مدیونم....! فقط نمی دونم چطور باید جبران کنم!

دلم می خواهد برای همیشه در کنارتان باشم.... تا آخر دنیا....!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط نرگس  | 

بعضی ها تو زندگی همیشه انتخاب می کنند

                            بعضی ها فقط انتخاب میشند

                                         بعضی ها نه انتخاب میشند و نه فرصت ( حق)  انتخاب دارند

                                                      بعضی ها هم.....

شما جزء کدوم دسته اید؟

به نظر شما کی تعیین میکنه که کی باید کجا باشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:39  توسط نرگس  | 

جهاد اکبر مبارزه با نفس ست....

لذت بخش ترین فتح و موفقیت نیز پیروزی درین جنگ است...

چقدر لذت بخش است که خودت زندگیت را عاشقانه بپذیری ( با همه حقیقتهاش!) قبل از اینکه بهت تحمیلش کنند...

چقدر شیرینه که خودت را با همه اشتباهاتت قبول کنی... خیلی حس خوبیه که خودت با اراده خودت ، با پای خودت راهی را که اشتباه رفته بودی را برگردی..... خوشحال و سر افراز ....

و با همون انرژی اول ، با کلی تجربه راه جدیدی را بخوای آغاز کنی....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 8:45  توسط نرگس  | 

 اون قصه ای رو که تو مهر تعریف کردم را کی یادش؟  همونی که توش گفته بودم"  فكر كني گمشده ات را پيدا كردي ولي مطمئن نباشي كه تو هم ماله اوني يا نه!"  یادتونه گفتم "براي همين چشماتو مي بندي و جرات نداري بازشون كني! فقط اونها رو محكم روي هم فشار ميدي و تو دلت دعا مي كني كه يكروزي بياد و غافلگيرت كنه!"

شاید همین قصه باعث شد که وبلاگ نویسی را شروع کنم!

ولی نه..! انگار یکجورایی تازه چشمم باز شد!

وقتی نوشتن راشروع کردم فکر می کردم که خیلی حرف برای زدن دارم...!

شاید هم دلم می خواست خوانده شوم...!

شاید از همه بیشتر دلم می خواست تو اونها رو بخونی، ولی....

اما من دوستهای خوب دیگری پیدا کردم... آدمها دیگری را شناختم... کسانی که هیچوقت ندیدمشون... ولی با نظرهاشون کمکم می کردند... کمکم کردند که خودم را پیدا کنم...

توی این چند ماه معنی خیلی چیزها را چشیم...

اینکه یک روز یواشکی یکی وارد قلبت میشه!

لذت دعا... شاید با یک بها نه ای دعا می کنی... ولی بعدش اینقدر برات شیرین میشه که .....

سختی انتظار.... و اینکه انتظاری است در این دنیا که از همه سخت تر و بالا تر است...و انگار ما به نبودش عادت کرده ایم! انگار به دوری او عادت کرده ایم... مثل دردی فراموش شده...که حالا تو بها نه ای در زندگیت پیدا شده که این زخم برات سر باز میکنه... و تو دلت می خواد که تا روز فرجش این درد فرامشت نشه!

لذت تسلیم... حالا بعد از همه دعا و انتظارها باید ثابت کنی که دیگر برای دوست داشتن او بها نه ای نمی خواهی.... اینکه راضی هستی به رضای او... ( شاید این سخت ترین قسمتش بود...)

و در آخر باید پا بگذاری روی ....

شاید دیگه من حرفی برای گفتن ندارم....!

راستی من غافلگیر شدم..... اما نه اونجوری که انتظار داشتم...!

نمی دونم شما که می آمدید و نظر میدادید چه تصور و برداشتی از من و حرفام داشتید.....!

نمی دونم عنوان وبلاگم را چی می خواندید؟ نرگس دوبار مثبت یا نرگس پلاس پلاس!

ولی همونی که شما می خواندید درست است...!

    از همه دوستانی که هیچ وقت ندیدمشون اما به همشون مدیون هستم متشکرم!

                                                                                نرگس

 امیدوارم هر روز با عشق هدیه های را که خداوند برایتان می دهد را درک کنید.

 

منی که نام شراب از کتاب می شستم      زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 12:42  توسط نرگس  | 

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود

     مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

            مراقب رفتارت باش که عادتت می شود 

                                مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود  

                                                                حضرت علی علیه السلام

من دیدم که توی دفترم نوشته بودم که دیر یا زود ار تو جدا خواهم شد! نمی دونم چرا این حرف را زده بودم! نمی دونم چرا اینقدر نا امید بودم.... ولی خدایا تو هم مرا امتحان سختی کردی! من را با حرف  خودم امتحان کردی... با حرفی که شاید اون روز از ته قلبم نمی زدم ولی می خواستم....

یعنی واقعا" این انتخاب خودم بود که...

پس حالا هم حرفم رو بشنو که میگم:

من بلد نیستم طور دیگری پرواز کنم ... بالهایم بسته شده...

 جای تو خیلی خالی است... در رویاهای من...

-------------------------------------------------------------------------

یک چیزی که فهمیدم این بود که دعای آدمهای عاشق یک حس و حال دیگه ای داره! انگار اونها خدا رو بیشتر دوست دارند و خدا هم اونها رو بیشتر دوست دارد...! دعای اونها یک چیز دیگری است...  

به حس و حال همتون قبطه می خورم... برای ما هم دعا کنید!

راستی یک چیزی! توی این مدت وبلاگ نویسی برداشت آدمها از نوشته هام خیلی جالب بود....!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:44  توسط نرگس  | 

گفته بودم "  هركس يك يواشكي براي خودش داره، هيچكس هم نميتونه انكار كنه...... بعضي وقتها هم يك حس غريبي يواشكي مي ياد تو دل آدمها. با اينكه منطق خيلي مواظبه و مثل شير وايساده تا نذاره  كسي يواشكي وارد دلت بشه، ولي بازم يكي پيدا ميشه كه از دستش در ميره."

ولی حالا می گم یک روز می بینی که یکی یواشکی از دلت باید بره!... فقط جای پاهاش می مونه!... کاری هم از دست تو بر نمی آید... اونوقت حالا تو فقط باید یواشکی دلت براش تنگ بشه! ... به قول دوستمان خاک دل را چه به دلتنگی....  من دلم که تنگ میشه فقط به اون رد پاها نگاه می کنم...بعدش هم یواشکی دلم می گیره.... زیاد

 پس کجاست این منطق که ادعا می کرد همیشه مثل شیر وایساده!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط نرگس  | 

( به قول خاک) قلبمان خراب است... قلبمان..!

نماز می خوانیم... اما فقط لب می زنیم....بی وضو... نه بی وضو..... وضو می گیریم .... اما فقط دست می شوییم.... دلمان را نه....!

قلبمان خراب است....!

برای خودمان دنیایی ساخته ایم... با همان چهار تا آدم دور و برمان... و حصاری کشیدیم... دنیایی محصور به آرزوها و هدفهای خودمان....

نمی دامنیم و نمی خواهیم بدانیم آن سوی دیوار چه خبر است....

فقر است... جنگ است.... فساد است....!!!1

نه خیلی دور.... همین دیوار به دیوار خودمان...

مگر نه اینکه باید چهل تا آن طرف تر را هم خبر داشت؟

تازه اگر بدانیم... فقط لب می گزیم.... دماغمان را می گیریم... سرعتمان را زیاد می کنیم ... و می گذریم... همین...!

این قلبهای خراب واقعا" منتظرند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 19:34  توسط نرگس  | 

میگویند که بیشتر درختهای توت وقف هستند.

الان توی هر جوی و کوچه ای کلی توت ریخته که زیر پای من و تو له میشند.!

در مغازه توت را کیلویی ۱۳۰۰تومان می فروشند.

مگه توت توی مغازه چه فرقی می کنه؟

                                                             ت ( کوچک)       ت ( بزرگ)   

----------------------------------------------------------------------------

دلت خوشه ها! این روزها خیلی چیزها را می فروشند..... چه رسد به توت ( حتی اگر وقف باشه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:27  توسط نرگس  | 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

                             هزار قناری خاموش در گلوی من

 

کاش می دانستم به چه می اندیشی؟؟؟.......کاش می دانستی به چه می اندیشم؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:13  توسط نرگس  |